امروز
(شنبه) 14 / فوریه / 2026
سالن زیبایی جمیلا در فردیس
سالن زیبایی جمیلا در فردیس | شروع گرفتن مشاوره 100% تخصصی صفر تا صد مو خود به واتساپ پیام دهید، لطفا میزان اهمیت سالن زیبایی جمیلا در فردیس را با ۵ ستاره مشخص کنید تا ما سریع تر مطلع شده و موضوعات مرتبط با سالن زیبایی جمیلا در فردیس را برای شما فراهم کنیم.
11 دسامبر 2025
سالن زیبایی جمیلا در فردیس دختر بچه بزرگتر گفت: «شام امروزم را بیاور.» من در امتداد مسیر دانه خواهم ریخت. آنگاه میتوانی راه را پیدا کنی.» وقتی خورشید بالا آمد، دختر بزرگتر به جنگل رفت. اما او راهش را گم کرد، زیرا پرندگان تمام دانهها را چیده بودند. او همینطور رفت تا اینکه هوا تاریک شد. بالاخره او به خانه کوچکی در جنگل رسید. نوری از پنجره روشن بود. {120} دوم او به در زد، «تق، تق، تق!» صدای عمیقی گفت: «بیا تو!» او به داخل خانه رفت. پیرمردی پشت میز نشسته بود. نزدیک او یک خروس، یک مرغ و یک گاو خالدار دید. دختر بزرگتر گفت: «میتوانم تمام شب اینجا بمانم؟»{۱۲۱} پیرمرد به حیوانات نگاه کرد و گفت: «خروس خوشگل، مرغ خوشگل، و تو گاو را دیدی، حالا چی میگی؟ حیوانات گفتند: «بله».
سالن زیبایی : دختر بزرگتر شام خوبی پخت. سپس او و پیرمرد سر سفره نشستند و آن را خوردند. اما او به حیوانات بیچاره فکر نمیکرد. بعد از شام حیوانات گفتند: «شما میخورید و مینوشید، تو به ما فکر نمیکنی. پس تو تخت نخواهی داشت، برای استراحت دادن به سر خستهات. سپس او مجبور شد به تنهایی از میان جنگل تاریک راه خانهاش را پیدا کند. {122} سوم صبح روز بعد، هیزم شکن به جنگل رفت. او به دختر کوچک دوم گفت: «شام امروزم را بیاور.» دانههای بزرگتر را در طول مسیر خواهم ریخت. آنگاه میتوانی راه را پیدا کنی.» ظهر دختر دوم راه افتاد.
سالن زیبایی جمیلا در فردیس
اما سیاهپرهها همه دانهها را چیده بودند.{123} او همینطور از میان جنگل عبور کرد و رفت. شب هنگام، او به خانه کوچک در جنگل آمد. دختر دوم گفت: «میتوانم تمام شب اینجا بمانم؟» «راهم را گم کردهام.» پیرمرد گفت: «خروس خوشگل، مرغ خوشگل، و تو گاو را دیدی، حالا چی میگی؟ حیوانات گفتند: «بله». دختر دوم شام خوبی پخت. سپس نشست و با پیرمرد غذا خورد و نوشید. اما حیوانات بیچاره شامی نداشتند.{124} بنابراین آنها گفتند، «شما میخورید و مینوشید، تو به ما فکر نمیکنی. پس تو تخت نخواهی داشت، برای استراحت دادن به سر خستهات. سپس او نیز مجبور شد به تنهایی از میان جنگل تاریک راه خانهاش را پیدا کند.
چهارم صبح روز بعد، هیزم شکن به کوچکترین دختر گفت: «شام امروزم را بیاور.» من ذرت را در امتداد مسیر خواهم ریخت. آنگاه میتوانی راهت را پیدا کنی.» ظهر، کوچکترین دختر به جنگل رفت. کبوترها ذرتها را چیده بودند و او هم راهش را گم کرد.{125} شب هنگام، نوری دید و به خانهی درون جنگل آمد. او پرسید: «میتوانم تمام شب اینجا بمانم؟» پیرمرد به حیوانات گفت: «خروس خوشگل، مرغ خوشگل، و تو گاو را دیدی، حالا چی میگی؟ «بله،» آن سه نفر گفتند. دختر کوچکتر به سمت حیوانات رفت و آنها را نوازش کرد. او شام خوبی برای پیرمرد پخت.
اما قبل از اینکه بنشیند و غذا بخورد، به گاو مقداری یونجه داد. سپس به خروس و مرغ مقداری ذرت داد. او گفت: «این را بخورید، حیوانات عزیز.»{126} «پس من برایت آب میآورم.» بعد از شام، حیوانات به پیرمرد گفتند: «او مهربان و خوب است.» بگذار او پیش ما بماند، توی خانهی توی جنگل. پنجم درست در همان لحظه، کوچکترین دختر، نوری درخشان دید. چشمانش را پوشاند. وقتی سرش را بالا آورد، خودش را در یک قلعه زیبا دید. پیرمرد رفته بود. او حالا پسر پادشاه شده بود. سه حیوان به سه انسان تبدیل شده بودند.{127} پسر پادشاه گفت: «تو با حیوانات من مهربان و خوب بودی.» «پس این قلعهی توئه.» سپس کوچکترین دختر، پدر و خواهرانش را فراخواند.
همه آنها با خوشحالی در کنار هم در قلعه زیبا زندگی می کردند. جیکوب و ویلیام گریم (اقتباس شده). {128} گیاه کوچک. در باغچه کوچکم خیلی خوب تمیز شد. اول دانههای ریز را میکارم. سپس با پوششی از خاک نرم.{129} خورشیدِ بزرگِ گِرد، میدرخشد اغلب بر آن میتابد؛ قطرات کوچک باران، به آرامی فرود میآیند، به نرم شدن دانهها کمک کنید. سپس گیاه کوچک بیدار میشود! ریشهها به صورت خزنده به پایین میروند. سر کوچکش را بالا میگیرد از میان خاک قهوهای رنگ، نگاهی دزدکی میاندازد. همچنان بالاتر و بالاتر رشد میکند در طول ساعات تابستان، تا روزی شاد، جوانهها به گلها باز شود.
امیلی پولسون. {130} کار و تفریح. روزی روزگاری دختر کوچکی بود به نام ایمی. او دوست داشت در باغ بازی کند و به آواز پرندگان گوش دهد. او گفت که گلها و پرندگان با او صحبت میکنند. یک روز مادرش گفت: «امی، تو الان دختر بزرگی هستی.» باید یه کم کمکم کنی. هر روز کاری برای انجام دادن به تو میدهم. ایمی گفت: «وای مادر، من از کار کردن خوشم نمیآید!» لطفا اجازه بده برم تو جنگل و بازی کنم. مادرش گفت: «بله، میتوانی بروی و بازی کنی.»{۱۳۱} الان کاری باهات ندارم. بنابراین ایمی از میان باغ دلپذیر به سمت جنگل دوید.
سالن زیبایی جمیلا در فردیس دوم او یک سنجاب زیبا دید و گفت، «سنجاب عزیزم، آیا تمام روز بازی میکنی و آجیل میخوری؟» تو که کار نمیکنی، نه؟ سنجاب گفت: «کار نداری؟» «چرا، الان سرم شلوغه.» من باید این آجیلها را در لانهام بگذارم تا زمستان آینده بخورم. نمیتونم دست از بازی کردن باهات بردارم. درست همان موقع یک زنبور از آنجا گذشت. ایمی گفت: «بهم بگو، زنبور!» «کاری برای انجام دادن داری؟» {۱۳۲} {۱۳۳} زنبور گفت: «وزوز! وزوز!» «الان سرم شلوغه که از گلها عسل بگیرم.» نمیتونم از بازی کردن باهات دست بکشم. امی از میان جنگل عبور کرد. کم کم او به مورچهای با یک تکه شکر برخورد.
جمیلا
ایمی گفت: «کاش میآمدی و با من بازی میکردی.» مورچه گفت: «من سرم خیلی شلوغ است که با تو بازی کنم.» «من باید این شکر را به خانه ببرم تا مورچههای کوچک بخورند.» سوم امی زیر درختی نشست تا در مورد آن فکر کند.{۱۳۴} ایمی گفت: «سنجابها، زنبورها و مورچهها از صبح تا شب کار میکنند.» «از گلها میپرسم که آیا مجبورند کار کنند یا نه.» بنابراین او به داخل باغ دوید. او به یک شبدر قرمز زیبا گفت: «گلها هم باید کار کنند؟» شبدر قرمز گفت: «ایمی عزیزم، گلها باید همه خوب باشند.» الان داریم برای زنبورها عسل درست میکنیم.
به همین دلیل است که ما اینقدر خوشحالیم.» ایمی به سمت مادرش دوید و گفت: «مادر عزیزم، من برگشتهام تا به تو کمک کنم.» سنجابها، زنبورها، مورچهها و گلها، همه کاری برای انجام دادن دارند. من هم باید دوست داشته باشم کار کنم.{۱۳۵}« ». مادرش گفت: «میتوانی در خیاطی به من کمک کنی.» «آنوقت تو هم مثل سنجابها، زنبورها، مورچهها و گلها خوشحال خواهی بود.» روزی روزگاری سه برادر بودند. قلعه پادشاه خیلی از محل زندگی آنها دور نبود. یک درخت بلوط بزرگ کنار در روییده بود. این باعث شد قلعه خیلی تاریک شود. پس پادشاه گفت: «این درخت باید بریده شود.» اما هیچ کس نتوانست آن را قطع کند.
سالن زیبایی جمیلا در فردیس هر چه بیشتر قطع میکردند، درخت بزرگتر میشد. قلعه پادشاه بر فراز تپه ای بلند قرار داشت. هر قطره آب باید به بالای تپه حمل میشد. بنابراین پادشاه گفت: «من باید چاهی داشته باشم که تمام سال آب داشته باشد.»{۱۳۸}« ». اما هیچ کس نتوانست چاه را بکند. سرانجام پادشاه گفت: «نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که درخت را قطع کند و چاه را حفر کند.» دوم سه برادر برای رفتن به قلعه پادشاه راه افتادند. در مسیرشان از میان جنگلی بزرگ گذشتند. کم کم صدای خرد شدن و بریدن چیزی را شنیدند.
ترانه گفت:
۷۷۷***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۸:۲۸
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۴
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خدمات لاین مو در سالن زیبایی روح یک بانو شامل پروتئين تراپى مو و بوتاكس مو هم میباشد. در خصوص بررسی جنس مو لطفا از مو های خود عکس بگیرید و برای بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ ارسال کنید تا شما را راهنمایی کنند.
کیمیا گفت:
۸۲۳***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۲۳:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۰۹
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خدمات لاین مو در سالن زیبایی روح یک بانو شامل پروتئين تراپى مو و بوتاكس مو هم میباشد. در خصوص بررسی جنس مو لطفا از مو های خود عکس بگیرید و برای بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ ارسال کنید تا شما را راهنمایی کنند.
شیرین گفت:
۷۸۳***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۰:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۸/۰۷
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
هستی گفت:
۴۴۵***۰۹۱۲-۰
در ساعت ۲۳:۵۷
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۱
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، نیاز هست جنس موها بررسی شود. در خصوص بررسی جنس مو لطفا به بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ پیام دهید.
نیلوفر گفت:
۲۰۴***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۲۰:۳۱
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۳
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
الهام گفت:
۷۳۳***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۰:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۵/۱۳
آیدا گفت:
۹۰۶***۰۹۳۸-۵
در ساعت ۱۷:۵۹
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۲۶
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
الهه گفت:
۶۱۲***۰۹۳۵-۷
در ساعت ۱۵:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۷
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، نیاز هست جنس موها بررسی شود. در خصوص بررسی جنس مو لطفا به بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ پیام دهید.
میرزایی گفت:
۹۷۹***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۲۱:۰۲
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۲۲
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
پرگل گفت:
۱۲۰***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۱:۴۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۱۸
رضایی گفت:
۸۸۱***۰۹۱۹-۱
در ساعت ۲۳:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۱/۱۲
پریسا گفت:
۲۰۸***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۳:۲۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۱۵
پرنیان گفت:
۹۹۴***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۴:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
حانیه گفت:
۴۲۸***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۸:۵۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۲۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
گودرزی گفت:
۳۱۷***۰۹۱۹-۷
در ساعت ۱۴:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۱۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
سارا گفت:
۸۵۱***۰۹۱۰-۱
در ساعت ۲۱:۵۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
هستی گفت:
۳۶۳***۰۹۱۹-۶
در ساعت ۱۰:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۰/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
بهار گفت:
۱۸۰***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۱۱:۱۳
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو پونک
فرگل گفت:
۶۷۰***۰۹۰۳-۱
در ساعت ۰۹:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
آیناز گفت:
۴۵۹***۰۹۳۵-۸
در ساعت ۱۵:۵۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
نازنین گفت:
۲۷۹***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۶:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۶/۰۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
هدیه گفت:
۸۰۲***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۱۲:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۸/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
مارال گفت:
۱۳۷***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۲۳:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۷/۱۱
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نگین گفت:
۶۷۱***۰۹۱۲-۵
در ساعت ۲۳:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۲۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
آتوسا گفت:
۱۰۲***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۲۲:۴۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۰۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
سلمانی گفت:
۴۱۵***۰۹۱۴-۵
در ساعت ۱۹:۵۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۰۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
یعقوبی گفت:
۲۷۸***۰۹۳۶-۸
در ساعت ۱۲:۰۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۳۰
شبنم گفت:
۷۵۷***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۲۳:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۷
رویا گفت:
۹۱۱***۰۹۱۷-۲
در ساعت ۱۸:۱۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۰
رضایی گفت:
۵۹۲***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۰۶:۰۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۱۰
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
باران گفت:
۱۰۱***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۱۷:۲۷
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۰۲
توفیقی گفت:
۷۲۲***۰۹۱۱-۲
در ساعت ۱۰:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۲۶
بهار گفت:
۰۹۸***۰۹۱۲-۸
در ساعت ۲۳:۳۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۸
پرنیا گفت:
۳۰۳***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۲:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
رها گفت:
۶۰۸***۰۹۳۶-۷
در ساعت ۱۵:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۱
پانیذ گفت:
۳۷۲***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۱۹:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۰۹
نیکی گفت:
۱۹۴***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۶:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۰۴
پریا گفت:
۵۹۵***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۲۱:۰۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۲/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
پرستو گفت:
۸۹۱***۰۹۳۵-۶
در ساعت ۱۹:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۲/۰۸
تامیلا گفت:
۲۹۵***۰۹۱۲-۷
در ساعت ۱۲:۲۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
دریا گفت:
۱۱۱***۰۹۰۲-۲
در ساعت ۱۸:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۱۸
درسا گفت:
۱۴۶***۰۹۳۸-۶
در ساعت ۱۳:۵۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۰۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نیلوفر گفت:
۸۰۴***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۰۵:۳۳
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۷
مبینا گفت:
۰۷۸***۰۹۳۵-۷
در ساعت ۲۳:۴۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۲
رهنما گفت:
۶۸۴***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۹:۰۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۰۳
ترنیان گفت:
۳۷۵***۰۹۱۷-۸
در ساعت ۱۲:۵۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۵
مری گفت:
۲۶۱***۰۹۳۰-۶
در ساعت ۱۲:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۰۱
طاهربیگی گفت:
۱۴۲***۰۹۳۵-۵
در ساعت ۲۳:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
نیلی گفت:
۳۸۱***۰۹۳۹-۷
در ساعت ۱۴:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۰۱
گل گفت:
۹۰۸***۰۹۱۹-۲
در ساعت ۲۱:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۹/۱۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
حیدری گفت:
۴۰۴***۰۹۹۳-۵
در ساعت ۰۸:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۹/۱۰
درسا گفت:
۰۳۹***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۸:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۸/۱۳
پارسایی گفت:
۲۳۳***۰۹۰۱-۸
در ساعت ۱۳:۵۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۷/۲۱
فریده گفت:
۹۰۷***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۵:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۷/۱۴
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
جعفرپور گفت:
۹۶۶***۰۹۳۷-۰
در ساعت ۱۹:۴۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۶/۱۷
دلارام گفت:
۳۳۵***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۱۰:۱۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۵/۲۰
میری گفت:
۱۰۷***۰۹۹۰-۵
در ساعت ۱۴:۳۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۴/۲۳
مینا حسن زاده گفت:
۶۵۱***۰۹۳۰-۱
در ساعت ۲۳:۱۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۴/۲۰
نیلوفر گفت:
۵۴۴***۰۹۳۶-۵
در ساعت ۲۰:۲۱
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۳/۰۵
روشنک گفت:
۱۹۱***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۱۲:۰۱
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۲/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
کیمیا گفت:
۶۶۲***۰۹۱۴-۸
در ساعت ۲۱:۲۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۲/۰۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
جمشیدی گفت:
۲۰۸***۰۹۹۱-۴
در ساعت ۱۰:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۱/۱۴
نازی گفت:
۳۳۷***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۱۲:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۲/۲۶
مری گفت:
۷۴۷***۰۹۱۴-۴
در ساعت ۸:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۱/۰۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
دل آرا گفت:
۶۳۹***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۲۰:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۰/۲۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
مینا گفت:
۸۴۳***۰۹۱۲-۰
در ساعت ۵:۲۵
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۰/۰۸
رزا گفت:
۰۰۶***۰۹۳۷-۷
در ساعت ۸:۴۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
سارا گفت:
۶۹۶***۰۹۹۲-۳
در ساعت ۱۲:۵۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۱۱
رها گفت:
۲۹۴***۰۹۱۸-۶
در ساعت ۱۶:۳۱
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۰۷
جواهریان گفت:
۶۱۱***۰۹۱۱-۱
در ساعت ۲:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۸/۲۰
ساناز گفت:
۲۲۰***۰۹۹۰-۲
در ساعت ۱۷:۵۵
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۸/۰۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
شمیم گفت:
۴۱۴***۰۹۳۶-۸
در ساعت ۲:۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
شایلی گفت:
۰۳۰***۰۹۳۳-۹
در ساعت ۱۴:۱۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۴
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
عسل گفت:
۱۳۶***۰۹۹۱-۶
در ساعت ۴:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نیلی گفت:
۷۲۲***۰۹۱۱-۴
در ساعت ۱۳:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
غزل گفت:
۲۳۱***۰۹۱۴-۸
در ساعت ۱:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۰۱
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
هانیه گفت:
۲۷۸***۰۹۳۰-۴
در ساعت ۱۵:۴۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۵/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
نیکزاد گفت:
۸۲۱***۰۹۳۹-۸
در ساعت ۱:۱۷
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۴/۰۷
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
رژین گفت:
۹۴۵***۰۹۳۹-۰
در ساعت ۲۰:۳۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۴/۰۶
کاترین گفت:
۷۱۰***۰۹۱۷-۲
در ساعت ۱۲:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۳/۱۱
کیانلو گفت:
۲۹۴***۰۹۱۳-۲
در ساعت ۱۴:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۲/۰۸
کیمیا گفت:
۹۹۲***۰۹۳۷-۴
در ساعت ۶:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۱/۱۰
گندم گفت:
۶۲۲***۰۹۰۵-۳
در ساعت ۱۲:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۰
ویدا گفت:
۴۰۸***۰۹۱۱-۵
در ساعت ۱۱:۶
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
خاطره گفت:
۳۰۵***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۳:۱۹
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۰۷
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد















