امروز
(شنبه) 14 / فوریه / 2026
سالن آرایش بتی تهران
سالن آرایش بتی تهران | شروع گرفتن مشاوره 100% تخصصی صفر تا صد مو خود به واتساپ پیام دهید، لطفا میزان اهمیت سالن آرایش بتی تهران را با ۵ ستاره مشخص کنید تا ما سریع تر مطلع شده و موضوعات مرتبط با سالن آرایش بتی تهران را برای شما فراهم کنیم.
11 دسامبر 2025
سالن آرایش بتی تهران «به ما گفتی که محکوم به فنایی. خب، با شکم سیر میمیری.» «اما دکتر…» «دکتر را اذیت کن! من الان پزشک شما هستم و صورتحسابی ارسال نمیکنم، از ستارههایتان متشکرم.» با لبخند کوچک و غمگینش به او نگاه کرد. «خانم دویل، این یه روند خودسرانه نیست؟» «شاید.» «میدانی، من تو را به عنوان پزشکم استخدام نکردهام.» «درسته. اما تو عمداً خودت رو در اختیار من قرار دادی.» «چطور؟» «از اولش، تو ما رو اینجا به این هتل آوردی.» «اذیت که نمیکنید، نه؟» «اصلاً. اینجا یه مسافرخونهی عمومیه. ثانیاً، شما بیماریتون و درمانش رو به ما گفتید – که در واقع به ما ربطی نداشت.» «من…
سالن زیبایی : من اشتباه کردم که این کار را کردم. اما شما من را راهنمایی کردید و… من خیلی تنها هستم… و به نظر میرسید که شما آنقدر بخشنده و دلسوز هستید که من… من…» «اینکه ناخواسته در مورد مشکل واقعیات برای ما مطلب گذاشتی. میفهمی چیه؟ تو یه آدم خودبیمارانگار هستی خودبیمارانگار بهش چی میگن؟ خودبیمارانگار!» «من نیستم!» «و دکتر شما – متخصص معروف شما – یک احمق است.» «اوه، خانم دویل!» «ضمناً تو یه… یه احمقی که نصیحت احمقانهش رو گوش کنی. تو به همدردی احتیاج نداری، آقای ای. جونز. چیزی که لازم داری یه اسلپاستیکِ.» «یه اسلپاستیک. و اگه از دستورات اطاعت نکنی، همین بلا سرت میاد.» خدمتکار صبحانه را چید و ظرفها را با خوشرویی جلوی بیمار چید.
سالن آرایش بتی تهران
چهرهاش تمام احساسات، از تعجب گرفته تا وحشت، را در طول سخنرانی پتسی نشان داده بود و حالا با نگاهی نامطمئن و درمانده، از چهره مصمم و مصمم او به تخممرغها و نان تست نگاه میکرد، که باعث شد دختر به سختی جلوی خندهاش را بگیرد. «خب، حالا،» گفت، «دست به کار شو. من تخممرغت را درست میکنم. آیا شکلاتت شکر بیشتری میخواهد؟ بچش و ببین. و اگر قبل از اینکه سرد شود، به آن نان تست کره نزنی، خوردنش مناسب نخواهد بود.» حالا با نگاهی مصمم به او نگاه میکرد و دوباره لبخند میزد. «شوخی نمیکنید، خانم دویل؟» «من کاملاً جدی هستم.» «معلومه که میدونی اینجا…
آخرشه؟» «از حماقتت؟ امیدوارم. قبلاً مثل یه پسر عاقل غذا میخوردی، نه؟» «وقتی حالم خوب بود.» «الان حالت خوبه. تنها چیزی که نیاز داری یه غذای مقوی و تقویتکنندهست. نزدیک بود برات استیک گوشت سفارش بدم، اما برای ناهار نگهش میدارم.» او شکلات را جرعه جرعه نوشید. «بله؛ به شکر بیشتری نیاز دارد.» او آرام گفت. «لطفاً روی نان تست من کره بمالید؟ به نظر من چنین صبحانهای ارزش ماهها رنج کشیدن را دارد. این تخممرغ چقدر خوشمزه است! عطر تخممرغ و نان تست بود که مرا مجذوب خود کرد. آن، و…» «و یک دختر عاقل و مصمم. طوری به من نگاه نکن که انگار یک قاتل هستم! من بهترین دوست تو هستم – یک دوست در مواقع نیاز.
و غذایت را قورت نده. آرام غذا بخور. فلچریز – غذایت را خوب بجو، میدانی. میدانم که تقریباً گرسنهای، اما باید کمکم خودت را به یک رژیم غذایی مناسب عادت دهی.» او با فروتنی اطاعت کرد. چهره پتسی آرام بود، اما قلبش با هیجانی از ترس که نمیتوانست سرکوب کند، تند میزد. دختر، همانطور که قبلاً هم از روی هوس عمل میکرد، حالا کمکم داشت فکر میکرد که شخصاً مسئول هر نتیجهای است که ممکن است پس از این درمان اساسی برای سوء هاضمه رخ دهد. اگر مطمئن بود که سوء هاضمه است ، هرگز جرات نمیکرد در دستور پزشک دخالت کند؛ اما احساس میکرد که پسر به غذا نیاز دارد و اگر آن را دریافت نکند، خواهد مرد.
ممکن است از تأثیر این غذای غیرمعمول بمیرد، که در این صورت او هرگز خودش را نخواهد بخشید. در این میان، پسرک تمام ترسهایش را کنار گذاشته بود. او در واقع اعتراض کرده بود، اما چون اعتراضاتش بیاثر بود، غذایش و عواقب احتمالی آن را با تسلیمی فیلسوفانه و رضایتی فزاینده پذیرفت. پتسی از دادن سومین تکه نان تست خودداری کرد و آن را از او گرفت. او همچنین از دادن دومین فنجان شکلات به او خودداری کرد. او با آهی از روی رضایت به صندلیاش تکیه داد و گفت: «خدایا به مرغی که آن تخم را گذاشت برکت بده! هیچ چیز لذیذی تا به حال خوشمزهتر از این نبوده است.
و حالا،» او در حالی که بلند میشد اضافه کرد، «بیایید برویم و آدرس یک متصدی کفن و دفن خوب را بپرسیم. من وصیتنامهام را نوشتهام و دوست دارم سوزانده شوم – این خیلی بهتر از مراسم تدفین سنتی است، اینطور فکر نمیکنید؟» او در حالی که سعی میکرد لرزشش را فرو بنشاند، در حالی که به دنبال او از اتاق بیرون میرفت، پاسخ داد: «اگر مایل باشید، به همه اینها رسیدگی میکنم. سیگار میکشی؟» «قبلاً این کار را میکردم، اما دکتر ممنوع کرد؛ بنابراین کاملاً آن را کنار گذاشتم.» «برو به آن دکه و یک سیگار بخر. بعد میتوانی کنار من و بث بنشینی و آن را بکشی.» دخترک کاملاً با سیگار کشیدن موافق نبود و اغلب عمو جان و پدرش و آرتور ولدون را به خاطر این عادت سرزنش میکرد؛ اما این نصیحت به جونز جوان از روی ناچاری داده شد، زیرا همه مردان خانوادهاش با قاطعیت تأیید میکردند که سیگار بعد از غذا به هضم غذا کمک میکند.
سالن آرایش بتی تهران او دوباره به صندلی سابقش کنار بث برگشت و دخترعمویش به سرعت اضطراب را در چهرهاش خواند. «پاتریشیا، چیکار کردی؟» «بهش غذا دادم.» «واقعاً غذا خورد؟» «مثل گربهای گرسنه.» بث گفت: «هوم… ممم.» «بعدش چی، میخوام بدونم؟» پتسی هم با خود فکر کرد، سرمای لرز که از پشتش بالا و پایین میرفت، یکییکی بالا و پایین میرفت. پسرک داشت به سمت آنها میآمد و با خونسردی سیگار میکشید.
بتی تهران
انگار دیگر مثل قبل تلوتلو نمیخورد، اما خوشحال بود که روی یک صندلی راحتی فرو رفته است. بث با کنجکاوی به او نگاه کرد و پرسید: «چه احساسی داری؟» «مثل یکی از آن جنایتکارانی که قبل از اینکه به سمت چوبه دار برده شوند، با تمام خوبیهای زندگی انس میگیرند.» «درد داری؟» سرش را تکان داد.
«هنوز نه. از متصدی خواستهام هر وقت به او علامت میدهم، کسی را بفرستد تا مرا به اتاقم ببرد. اگر نمیتوانم با شما خداحافظی کنم، لطفاً همین الان تشکر مرا به خاطر تمام محبتتان به یک غریبه بپذیرید. ببینید، مطمئن نیستم که آیا ناگهان دچار تشنج میشوم یا دردها به تدریج بروز میکنند.» پتسی پرسید: «چه دردی؟» او در حالی که با نگرانی خاکستر سیگارش را پاک میکرد، پرسید: «نمیتوانم توضیحشان بدهم. فکر نمیکنی قرار است اتفاقی بیفتد؟» «مطمئن باش. حالت خوب میشه.» او جوابی نداد، اما نشست و به انگشتان چابک بث نگاه کرد. پتسی آنقدر هیجانزده بود که نمیتوانست گلدوزیاش را از سر بگیرد.
سالن آرایش بتی تهران بث گفت: «نمیدانم به سنی رسیدهای که سیگار بکشی؟» «من بالای بیست و یک سال سن دارم.» «واقعاً! ما حدس زدیم که تو حدوداً هجده ساله هستی.» «فکر کنم از سنم جوانتر به نظر میرسم. در خانه، در سنگوا، هنوز من را بچه میدانند. چون برادر و خواهری نداشتم و پدرم هیچوقت نفهمید که دارم بزرگ میشوم. مردم هنوز هم من را…» او با خجالت مکث کرد تا اینکه پتسی پرسید: «چی صدات کنم؟» «به اسم قدیمی و کودکانهام.» هر دو دختر آشکارا ناامید شده بودند. اما پتسی دویلِ احمق، ارضای حس کنجکاویاش را انکار نمیکرد. در عرض یک ساعت گذشته، احساس میکرد که این پسر بیدوست را به فرزندی پذیرفته است و باید اطلاعاتی در مورد او به او میداد.
ترانه گفت:
۷۷۷***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۸:۲۸
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۴
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خدمات لاین مو در سالن زیبایی روح یک بانو شامل پروتئين تراپى مو و بوتاكس مو هم میباشد. در خصوص بررسی جنس مو لطفا از مو های خود عکس بگیرید و برای بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ ارسال کنید تا شما را راهنمایی کنند.
کیمیا گفت:
۸۲۳***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۲۳:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۰۹
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خدمات لاین مو در سالن زیبایی روح یک بانو شامل پروتئين تراپى مو و بوتاكس مو هم میباشد. در خصوص بررسی جنس مو لطفا از مو های خود عکس بگیرید و برای بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ ارسال کنید تا شما را راهنمایی کنند.
شیرین گفت:
۷۸۳***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۰:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۸/۰۷
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
هستی گفت:
۴۴۵***۰۹۱۲-۰
در ساعت ۲۳:۵۷
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۱
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، نیاز هست جنس موها بررسی شود. در خصوص بررسی جنس مو لطفا به بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ پیام دهید.
نیلوفر گفت:
۲۰۴***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۲۰:۳۱
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۳
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
الهام گفت:
۷۳۳***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۰:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۵/۱۳
آیدا گفت:
۹۰۶***۰۹۳۸-۵
در ساعت ۱۷:۵۹
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۲۶
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
الهه گفت:
۶۱۲***۰۹۳۵-۷
در ساعت ۱۵:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۷
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، نیاز هست جنس موها بررسی شود. در خصوص بررسی جنس مو لطفا به بخش پشتیبانی و مشاوره در واتساپ پیام دهید.
میرزایی گفت:
۹۷۹***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۲۱:۰۲
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۲۲
پاسخ سالن زیبایی روح یک بانو : عزیز، خوشحالیم که شما هم مانند دیگر عزیزان از بابت دریافت خدمات در سالن زیبایی روح یک بانو رضایت کامل دارید.
پرگل گفت:
۱۲۰***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۱:۴۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۱۸
رضایی گفت:
۸۸۱***۰۹۱۹-۱
در ساعت ۲۳:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۴/۰۱/۱۲
پریسا گفت:
۲۰۸***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۳:۲۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۱۵
پرنیان گفت:
۹۹۴***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۴:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
حانیه گفت:
۴۲۸***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۸:۵۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۲۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
گودرزی گفت:
۳۱۷***۰۹۱۹-۷
در ساعت ۱۴:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۱۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
سارا گفت:
۸۵۱***۰۹۱۰-۱
در ساعت ۲۱:۵۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۱/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
هستی گفت:
۳۶۳***۰۹۱۹-۶
در ساعت ۱۰:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۱۰/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
بهار گفت:
۱۸۰***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۱۱:۱۳
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو پونک
فرگل گفت:
۶۷۰***۰۹۰۳-۱
در ساعت ۰۹:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
آیناز گفت:
۴۵۹***۰۹۳۵-۸
در ساعت ۱۵:۵۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۹/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
نازنین گفت:
۲۷۹***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۶:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۶/۰۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
هدیه گفت:
۸۰۲***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۱۲:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۸/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
مارال گفت:
۱۳۷***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۲۳:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۷/۱۱
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نگین گفت:
۶۷۱***۰۹۱۲-۵
در ساعت ۲۳:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۲۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
آتوسا گفت:
۱۰۲***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۲۲:۴۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۰۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
سلمانی گفت:
۴۱۵***۰۹۱۴-۵
در ساعت ۱۹:۵۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۰۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
یعقوبی گفت:
۲۷۸***۰۹۳۶-۸
در ساعت ۱۲:۰۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۳۰
شبنم گفت:
۷۵۷***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۲۳:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۷
رویا گفت:
۹۱۱***۰۹۱۷-۲
در ساعت ۱۸:۱۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۰
رضایی گفت:
۵۹۲***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۰۶:۰۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۱۰
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
باران گفت:
۱۰۱***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۱۷:۲۷
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۰۲
توفیقی گفت:
۷۲۲***۰۹۱۱-۲
در ساعت ۱۰:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۲۶
بهار گفت:
۰۹۸***۰۹۱۲-۸
در ساعت ۲۳:۳۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۸
پرنیا گفت:
۳۰۳***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۲:۱۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
رها گفت:
۶۰۸***۰۹۳۶-۷
در ساعت ۱۵:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۱۱
پانیذ گفت:
۳۷۲***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۱۹:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۰۹
نیکی گفت:
۱۹۴***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۶:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۳/۰۴
پریا گفت:
۵۹۵***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۲۱:۰۲
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۲/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
پرستو گفت:
۸۹۱***۰۹۳۵-۶
در ساعت ۱۹:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۲/۰۸
تامیلا گفت:
۲۹۵***۰۹۱۲-۷
در ساعت ۱۲:۲۶
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
دریا گفت:
۱۱۱***۰۹۰۲-۲
در ساعت ۱۸:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۱۸
درسا گفت:
۱۴۶***۰۹۳۸-۶
در ساعت ۱۳:۵۸
در تاریخ ۱۴۰۳/۰۱/۰۵
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نیلوفر گفت:
۸۰۴***۰۹۱۲-۹
در ساعت ۰۵:۳۳
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۷
مبینا گفت:
۰۷۸***۰۹۳۵-۷
در ساعت ۲۳:۴۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۲
رهنما گفت:
۶۸۴***۰۹۱۲-۲
در ساعت ۱۹:۰۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۰۳
ترنیان گفت:
۳۷۵***۰۹۱۷-۸
در ساعت ۱۲:۵۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۵
مری گفت:
۲۶۱***۰۹۳۰-۶
در ساعت ۱۲:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۰۱
طاهربیگی گفت:
۱۴۲***۰۹۳۵-۵
در ساعت ۲۳:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
نیلی گفت:
۳۸۱***۰۹۳۹-۷
در ساعت ۱۴:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۰۱
گل گفت:
۹۰۸***۰۹۱۹-۲
در ساعت ۲۱:۱۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۹/۱۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
حیدری گفت:
۴۰۴***۰۹۹۳-۵
در ساعت ۰۸:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۹/۱۰
درسا گفت:
۰۳۹***۰۹۱۲-۴
در ساعت ۱۸:۲۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۸/۱۳
پارسایی گفت:
۲۳۳***۰۹۰۱-۸
در ساعت ۱۳:۵۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۷/۲۱
فریده گفت:
۹۰۷***۰۹۱۹-۳
در ساعت ۱۵:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۷/۱۴
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
جعفرپور گفت:
۹۶۶***۰۹۳۷-۰
در ساعت ۱۹:۴۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۶/۱۷
دلارام گفت:
۳۳۵***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۱۰:۱۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۵/۲۰
میری گفت:
۱۰۷***۰۹۹۰-۵
در ساعت ۱۴:۳۹
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۴/۲۳
مینا حسن زاده گفت:
۶۵۱***۰۹۳۰-۱
در ساعت ۲۳:۱۰
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۴/۲۰
نیلوفر گفت:
۵۴۴***۰۹۳۶-۵
در ساعت ۲۰:۲۱
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۳/۰۵
روشنک گفت:
۱۹۱***۰۹۱۹-۹
در ساعت ۱۲:۰۱
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۲/۱۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
کیمیا گفت:
۶۶۲***۰۹۱۴-۸
در ساعت ۲۱:۲۸
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۲/۰۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
جمشیدی گفت:
۲۰۸***۰۹۹۱-۴
در ساعت ۱۰:۴۶
در تاریخ ۱۴۰۲/۰۱/۱۴
نازی گفت:
۳۳۷***۰۹۱۲-۶
در ساعت ۱۲:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۲/۲۶
مری گفت:
۷۴۷***۰۹۱۴-۴
در ساعت ۸:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۱/۰۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهرک غرب
دل آرا گفت:
۶۳۹***۰۹۱۹-۵
در ساعت ۲۰:۴۱
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۰/۲۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
مینا گفت:
۸۴۳***۰۹۱۲-۰
در ساعت ۵:۲۵
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۰/۰۸
رزا گفت:
۰۰۶***۰۹۳۷-۷
در ساعت ۸:۴۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
سارا گفت:
۶۹۶***۰۹۹۲-۳
در ساعت ۱۲:۵۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۱۱
رها گفت:
۲۹۴***۰۹۱۸-۶
در ساعت ۱۶:۳۱
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۹/۰۷
جواهریان گفت:
۶۱۱***۰۹۱۱-۱
در ساعت ۲:۳۶
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۸/۲۰
ساناز گفت:
۲۲۰***۰۹۹۰-۲
در ساعت ۱۷:۵۵
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۸/۰۶
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
شمیم گفت:
۴۱۴***۰۹۳۶-۸
در ساعت ۲:۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
شایلی گفت:
۰۳۰***۰۹۳۳-۹
در ساعت ۱۴:۱۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۴
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو ولنجک
عسل گفت:
۱۳۶***۰۹۹۱-۶
در ساعت ۴:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۳
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
نیلی گفت:
۷۲۲***۰۹۱۱-۴
در ساعت ۱۳:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۰۹
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
غزل گفت:
۲۳۱***۰۹۱۴-۸
در ساعت ۱:۴۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۰۱
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
هانیه گفت:
۲۷۸***۰۹۳۰-۴
در ساعت ۱۵:۴۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۵/۱۸
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو شهران
نیکزاد گفت:
۸۲۱***۰۹۳۹-۸
در ساعت ۱:۱۷
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۴/۰۷
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد
رژین گفت:
۹۴۵***۰۹۳۹-۰
در ساعت ۲۰:۳۳
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۴/۰۶
کاترین گفت:
۷۱۰***۰۹۱۷-۲
در ساعت ۱۲:۳۸
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۳/۱۱
کیانلو گفت:
۲۹۴***۰۹۱۳-۲
در ساعت ۱۴:۳۰
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۲/۰۸
کیمیا گفت:
۹۹۲***۰۹۳۷-۴
در ساعت ۶:۵۴
در تاریخ ۱۴۰۱/۰۱/۱۰
گندم گفت:
۶۲۲***۰۹۰۵-۳
در ساعت ۱۲:۲۹
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۰
ویدا گفت:
۴۰۸***۰۹۱۱-۵
در ساعت ۱۱:۶
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۲
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو زعفرانیه
خاطره گفت:
۳۰۵***۰۹۱۲-۳
در ساعت ۱۳:۱۹
در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۰۷
شعبه: سالن زیبایی روح یک بانو سعادت آباد















